شروعی با عطر و بوی عشق

تجربه هایی از جنس دغدغه ازدواج و رسیدن به آن

شروعی با عطر و بوی عشق

تجربه هایی از جنس دغدغه ازدواج و رسیدن به آن

شروعی با عطر و بوی عشق

از در که وارد شد
چشمانم را
لحظه ای
بالا آوردم
دیدم...
او را...
و دیگر هیچگاه نتوانستم در دلم
مهری را که بر آن نشسته بود
از یاد ببرم...
آری ...
سه هفته بعد ...
با مهریه ی
۱۴ سکه
و
یک سفر کربلا و حج عمره...
عید غدیر....
زیر پرچم با محبت آقا امام رضا جانم(علیه السلام)....
در حرم امن او...
عقدمان را خواندند..
گفتم:...
بَله
ساعت هفت و سی دقیقه صبح...
ما با هم همسفری شدیم...
تا اهدافمان را ان شاءالله
در راه
بندگی او قرار دهیم....
تا .......

راهی دراز
در پیش داریم
برای ساخته شدن
صیقل خوردن
و
عبد شدن
در راه او...
ان شاءالله تعالی

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اندر حکایات داستان زندگی من» ثبت شده است

بسم الله النور

در اینترنت شروع کردم به سرچ کردن عنوانی به نام "زندگی طلبگی" ، "همسر طلبه"
تا اینکه وبلاگ هایی اومد بالا
منم شروع کردم به خوندن
" کسی که بخواد همسر طلبه بشه باید آمادگی برای این نوع زندگی رو داشته باشه"
 و من چه همه در اون زمان وبلاگ های همسران طلبه دیدم
چه همه خانم که همسر طلبه بودند و از زندگی طلبگی خودشون می نوشتند
و دو سه تا وبلاگ عجیب به دلم نشستند که هر روز ، روزی چند بار وبلاگشون رو چک میکردم که هر موقع مطلب جدید نوشتند سریع بخونم و از تک تک جملاتش لذت ببرم
اولین وبلاگ یار طلبگی و هزار و یک... بود که من عاشق وبلاگش شدم
هر چی که می نوشت چند بار میخوندم و در ذهن خودم زندگی خودم رو همونطوری تصور میکردم
مطلب رمز دار اگر مینوشت از اینکه رمزش رو ازش گرفته بودم آنچنان خوشحال بودم که میتونم بخونمش.
به ترتیب از نوجوانیش شروع کرده بود به نوشتن تا زمانی که رفت  حوزه و بعد هم ازدواج با یک طلبه.
وقتی بین متن هاش عکس هم می گذاشت به تمام جزئیات اون عکس ها نگاه میکردم و تار و پود عکس ها نمی تونست از نگاهم در بره!
یادش بخیر از اینکه پوشیه میزد از اینکه خونشون تلویزیون نداشتند از اینکه براش مهم بود همسرشون همه جا ملبس باشه و ... انقدر برام شیرین بودن که پیدا کردن چند تا وجه مشترک از خودم و خودش علی الخصوص مشهدی بودنش باعث شد بهش پیام بدم هر چی سوال درباره زندگی ساده و ازدواج طلبگی و از خودش دارم ازش بپرسم و پیام های بلند توی وبلاگش می نوشتم و منتظر میشدم تا جواب بده.
همین که جواب میداد تک تک جملاتش رو با اشتیاق میخوندم
همین هم باعث شد کم کم بیشتر باهاش آشنا بشم و او هم همینطور.

اصلا یکی از دلایل اینکه منی که هیچی از وبلاگ ساختن بلد نبودم وبلاگ زدم این بود که یه راه ارتباطی با اون عزیزان هم داشته باشم.
یک روز که  وبلاگم را باز کردم دیدم...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۹